تبليغاتX
حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه


حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه

بارون ... بارون ... چیک و چیک و چیک ، قطره به قطره و دونه به دونه بر سر هممون جاری می شه و زمین و آسمون و عالم و آدم رو خیس خیس می کنه . سرمایی داره که تا مغز استخونت نفوذ می کنه و با صد تا لباس هم نمی شه مغلوبش کرد . باید جلوش کم آورد . هه ! تمام در و پیکر طبیعت خشک خشک اند . زمین بی چمن ( به معنای واقعی ) ، چمنا بی درخت ، درختا بی برگ و برگا هم بی شوق . اقتضای پاییز بودن یعنی همین . یعنی اینکه یادمون باشه بعد هر خزونی ، بهاری هست و دوباره در پی هم این عمر می گذره و پاییز ها و زمستون ها هم میان و می رن . برامون چی می مونه ؟ هیچچی . واقعاً هیچچی . مگر یک چیز با ارزش : اون هم فکر هست . اینکه فکر کنیم که چه فرصتایی رو برای چه کارهایی خرج کردیم و چه فرصت هایی رو عبث دونستیم در حالیکه نبودند .

هر روز که می گذره ، بیشتر دلم می خواد از ثانیه به ثانیه عمرم لذت ببرم . دوست ندارم عمرم رو به بطالت بگذرونم . اگر قراره درس بخونم ، بسم الله بزن قدش . اگر قرار یه عالمه کار دیگه هم بکنم ، باز هم بسم الله و باز هم بزن قدش ! چرا که این باور رو دارم ( هر جا می رم می گم ) که خداوند در لحظه خلقت انسان به همه یک اندازه توانایی داده . یکی از تفاوت های آدما در چگونگی بهره بردن و به کارگیری این " توانایی" ست . متاسفانه خیلی هامون همین جوری از کنارش رد می شیم و بدون منطق و بدون فکر بهش بی توجهی می کنیم در حالیکه در آینده حسرت همین توانایی در این دوران رو می خوریم . پس چرا باید کاری کنیم که چند سال دیگه که پیرتر شدیم و دیگه نتونستیم از این توانایی به خوبی استفاده کنیم ، گریه کنان از خدا بخوایم که زمان رو برگردونه ؟ اون وقت تمام تقصیر ها رو گردن خدا بندازیم که اَه همش تقصیر تو بود ؟ بابا دمت گرم ! این جوری جواب این فلسفه خلقت رو می دن دیگه ؟ اسف باره .

واقعاً اسف باره .

به امید اینکه بتونیم از این زمان ها مون به نیکی و خوشی بهره ببریم .

از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز

        می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم .....

پ.ن 1 : امروز روز خوبی بود الحمدلله . چرا که از صبح تا ساعت دوازده و ربع مشغول پخت و پز و جارو پارو بودم ! هه ! یک حالی داد که نگو ! تنهایی ، چراغا روشن ، لب تاپ رو روی میز گذاشتم و با وُلوم بالا آهنگ گوش می دم و هم زمان پیاز و گوشت خورد می کنم ! هه هه هه ! اون وسطا هم یه تکونکی یا همون اَکتیو بازی خودمونی هم می کردم ! خیلی حال داد . پیشنهاد می کنم که تجربه کنین . البته هر وقت که تنها می شم این کار رو می کنم  ، مفصلاً ! در مواقع غیر تنهایی با اِخواتم این کار رو می کنیم  !؟!!! هی هی !؟

پ.ن 2 : دیروز تولد مادر عزیزم بود . تولدش مبارک . خدا ان شا الله برامون نگهش داره .

پ.ن 3 : ابوی گرامی هم که با فقدان نه ، عدم مو مواجه شد ! بعله !؟ کچل کچل !؟ چشم به راهشیم . خدا سایه ش رو ازمون نگیره .

پ.ن 4 : توی تاریکی مطلق ، یه قطره نور ، دنیایی رو روشن می کنه ....

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 16:40 توسط بی نقطه| |

چه قدر این روز ها را دوست می دارم . احساس می کنم که فصل جدیدی از زندگیم آغاز شده . فصلی که مثل فصل های قبل می تواند جدید باشد و بتوانم در آن باز هم تلاش هایم را بکنم .

چه قدر این روزها را دوست می دارم . چرا که سکوت محضی مرا فرا می گیرد ؛ زمانی که قدم می زنم ، به آرامی نفس می کشم و قدم هایم را آرام آرام بر زمین سرد و سخت می گذارم . می دانی ؟ راستش هوای سرد را بسیار دوست می دارم . حس خاصی به من دست می دهد . حسی که نمی دانم چگونه تقریرش کنم . زمانی که راه می روی ، دستانت را در جیب کاپشنت قرار می دهی ، کلاه کاپشن را بر سر می گذاری ، خود به خود سرت را به پایین می آوری و بدنت را گویی ، جمع می کنی . بدنت مور مور می شود . موهای تنت سیخ می شود . سرد است دیگر . سرمایی که تا مغز استخوانت می رود و از ان بیرون نمی اید . می دانیی ؟ به نظرم ، مهم این است که انسان ها چونه می توانند از این فصل ها بهره مند شوند و این بهترین راه گرم شدن در فصل سرماست ...

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ، به هر دو معنا . اما ...

پ.ن : دیروز با م جان به اریکه ایرانیان برای تماشای فیلم سینمایی محاکمه در خیابان رفتم . فیلم کاملاً بیهوده ای بود. البته به نظرم باز بهتر از سگ کشی و آثار بیضایی هست . چرا که اون دیگه خیلی داغونه . حیف پولی که دادم ولی همراهم ، خیلی خوشش امده بود . من هم متعجب به او نگاه می کردم که چه نکته یی داشت که من توجه نکردم . گفتمانشون کاملاٌ مصنوعی بود . انگار حفظ کرده باشند . درسته سناریو یعنی حفظ فیلمنامه ولی باید طبیعی گفته شه نه مصنوعی . قسمتاییش خلاف واقع بود. اون طور که می باید می بود ، نبود . نقش بازیگران معروفش خیلی کم رنگ بود . فقط از یک نکته خوشم اومد و اون هم پیوند بین عبدالله با ماجرای اصلی آغاز فیلم بود که می تونست هزار برابر بیشتر رو فیلم کار کنه که متاسفانه نشد .و خیلی نکات دیگه که می تونست امیر به اون توجه کنه . پیشنهاد می کنم این فیلم رو تماشا نکنید  .

نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 23:18 توسط بی نقطه| |

چیک چیک چیک ٬ دونه دونه دونه ....
نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 0:57 توسط بی نقطه| |

آخ که چه قدر دلم می خواد یک لحظه ٬ فقط یک لحظه زمان از حرکت بایسته...
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 0:40 توسط بی نقطه| |

ساعت پنج و خورده ای عصر امروز بود . تنهایی توی تاریکی زودهنگام شب ٬ کیسه به دست قدم می زدم که یک دفعه چشمم به آسمون افتاد و ماه رو دیدم . چه قدر زیبا بود . قرص کامل ولی تا بیشتر از دو سوم ماه رو سایه زمین پوشونده بود . کمیش فقط مشخص بود . واقعاْ دوست داشتم تلسکوپی داشته باشم . زیبا بود ٬ زیبا ...

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 19:8 توسط بی نقطه| |

خوبه . میگذرونیم . جورای خوب خوب میگذرونیم . البته از دوری پدر عزیز تر از جانم در حال دق هستیم ولی خوب همه حسرت این سفر را یک عمر دارند و زمانی هم که به آن می رسند نمی توانند به راحتی از کنارش عبور کنند .

روزهایی می گذرانیم . روزهایی را می گذرانیم که آسمان باز است و ابرهایش ، سپید . آسمانی که هر چه قدر به درونش پرواز کنی ، بیشتر در آن غرق می شوی و انجاست که سقوط دیگر معنایی ندارد . همیشه دوست داشتم که سوار هواپیما شوم . البته در دوران زیر طفولیت یعنی زیر پنج سال تماماً سوار بر آن به قصد سفر به کشوری دیگر بوده ام ولی خوب آن موقع که ممیز نبودم و آندِر دیوِلُپد بودم . اصلاً نمی دانستم آسمان چیست چه برسد به هواپیمایش . دوست داشتم سوارش شوم و به بالاترین جایش بروم . ببینم بالاترین جایش کجا می شود . آیا انتهایی دارد ؟ دوست دارم که دستانم را دراز کنم و یک ستاره زیبا را برای خود بچینم و انگاه به خداوند بگویم که یک ستاره ات از آنِ من ! و او هم بر من لبخندی زند و مرا بر زمین بگذارد . همیشه ستاره ها را ، اسمان را ، کهکشان و کیهان را دوست می داشتم و دوست می دارم . به قدری که حتی در بدو دبیرستان در فکر تحصیل رشته ستاره شناسی بودم ولی سرنوشت سرنوشت مرا از سر نوشت . آن قدر آسمان و ما فیهایش را دوست می دارم که در پی یک رصد خانه ای هستم تا بروم و با دنیای ستارگان و آسمان ها آشنا شوم و دنیایی درخشان برای خود سازم ؛ دنیایی که کمتر بنی بشری از آن لذت می برد و یا حتی به آن می اندیشد . همین الآن که شب است ، به آسمان نگاه کن . البته ابرهایی دیده می شود که مانع از رصد آسمان است . با چشم غیر مسلح هم می توانی سه ستاره ای را که همیشه در یک خط صافند ، ببینی . اینجاست که معنای واقعی تلسکوپ و دوربین دو چشم را درک می کنی . همیشه دوست می داشتم و دارم که تلسکوپی داشته باشم تا با آن بتوانم قدم در دنیای آسمان ها و ستارگان بگذارم . ماه را ببینم ، آن پسرک همیشه گریان آسمان را ببینم که چرا یک چشم دارد ؟ یعنی با آن یک چشم می تواند همه چیز را بنگرد ؟ بعید می دانم . چرا که با یک چشم دیدن سخت می شود ولی او ماه است . ماه بسیار بزرگتر از انسان است و حتی مهتابی تر . می توانی با تلسکوپ هر جایی از سقف زمین را ببینی ، لذت ببری و اوقات تنهاییت را در پشت بام خانه همراه با تلسکوپت باشی . آه . چه شیرین است ! دوربین دو چشم هم همین کار را می کند که می توانی با آن اسمان را ببینی البته نه به قوت تلسکوپ ولی این دو را بسیار دوست می دارم .

آسمان ها ، ستارگان و زمین و نُه سیاره را دوست می دارم . به خلقتشان که می اندیشم ، اشکانم جاری می شوند . چرا که خالق هستی ، آنان را به گونه ای در مدار قرار داده که اگر کمی این ور تر یا ان ور تر باشند ، با هم برخورد می کنند و دیگر ماهایی برای داشتن رصدهایی نخواهیم بود ... و آن گاه که کیهان را در شش روز آفرید ؛

فتبارک الله احسن الخالقین .......

شاید بتوانیم آسمان را بار دیگر آبی سازیم ....

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 0:28 توسط بی نقطه| |

لحظه های آخر بود . هممون لباسامون رو پوشیده بودیم تا آماده رفتن به مسجد شیم . خواهرم چشماش سرخ شده بود . دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم من هم اشکام ریخت . یقه لباسش رو درست کردم تا یه وقت سرما نخوره . مهربونانه بهم می گفت که چرا گریه می کنم . گذشت . سوار ماشین شدیم . توی ماشین ، ما سه تا دختر با مادرم گریه می کردیم . پدرم دعا می خوند ، آیه الکرسی ، حمد و هفت بار قُل هُوَاللهُ اَحد . رانندگیشو می کرد . ای جان . بعد جو رو شاد کردیم و چیزای خوب خوب گفتیم . به مسجد رسیدیم . یه عالمه خانواده مثل ما اونجا بودند که پدراشون ، مادراشون و بعضی ها هم هر دوشون رو به خونه خدا راهی می کردند . جمعیت عظیمی از مردم خوب بود . شماره ها رو نوشتیم و من هم یکی از نمازام رو خوندم و همون جا از خدا خواستم که مواظبش باشه . لحظه اخر بود . دونه دونه باهاش خدافظی می کردیم . خواهرم صورتش رو می بوسید و من هم اشکام رو نمی تونستم کنترل کنم . آخ که چه قدر دلم براش تنگ شده. نوبت به من رسید وقتی صورتش رو بوسیدم ، می بوییدمش . بوی مهربونی می داد . شاد بود . بغلش کردم ، دستام قفل شد . بغلم کرد . وای خدا جونم . خدا خدا می کردم تا یه جوری این سفر لغو شه . به زور جو ازش جدا شدم و بقیه هم همین کار رو کردند ، بوسیدیمش . عکسایی گرفتیم و شاد بود و هست . به سمت اوتوبوس رفتیم . لحظه سوار شدن هم کلاهش رو یه طور خاصی گرفت . سوار شد و ما هم براش دست تکون دادیم و توی دلم تماماً دعا می کردم که ان شا الله صحیح و سالم بره و برگرده . آخرین جمله م رو بذار بگم : بدون این که کسی بفهمه ، سرم رو ، رو به صفحه آسمون کردم و هم تو دلم و هم بلند که خودم بشنوم به خدا گفتم : خدایا به تو سپردمش .....

راستی باهاش تماس گرفتم ، ای جان . می گفت مُحرِم شدند و راهی مکه مکرمه می شن .

خدایا ... مواظبش باش .

وَ اللهُ خَیرُالحافِظین وَ هُوَ اَرحَمُ الرّاحِمین.....

نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 22:8 توسط بی نقطه| |

آخر هفته ست . هممون به دو دلیل خوشحالیم : امروز و فردا تولد همسر برادرم و برادرم هست . با اختلاف یک روز ! واقعاً زیباست . خیلی قشنگ ! بین خودمون بمونه سه تا شمع جیگر مامانی ناز خوشگل خوشمزه براشون خریدم که بذارن این ور اون ور . خوشحالم چون که شنبه ان شا الله به امید خدا پدر عزیزم عازم مکه مکرمه می شه ، حج تمتع . امیدوارم که صحیح و سالم بره و برگرده آمین .

خدایا بابا رو صحیح و سالم ببر و بیار . به تو میسپارمش .

آمین یا رب العالمین ...

وَاللهُ خَیرُالحافِظین وَهُو اارحمُ الراحِمین...

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 18:36 توسط بی نقطه| |

انیشتین : خدا هیچ وقت تاس نمیندازه ....
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 18:37 توسط بی نقطه| |

وای خدا من ٬ چه قدر خسته م من . بالاخره پارتی تموم شد ....

پ.ن : نفیسه جانم ٬ ممنون که نظر دادی و واقعاْ خوشحال شدم که نظرت رو گفتی . من الان خسته م اگر اجازه بدی ٬ فردا پاسخت رو زیر نظر قشنگت می نویسم . مرسی که نظر دادی .

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 21:33 توسط بی نقطه| |


Design By : Night Skin