تبليغاتX
حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه


حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه

انیشتین : خدا هیچ وقت تاس نمیندازه ....
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 18:37 توسط بی نقطه| |

وای خدا من ٬ چه قدر خسته م من . بالاخره پارتی تموم شد ....

پ.ن : نفیسه جانم ٬ ممنون که نظر دادی و واقعاْ خوشحال شدم که نظرت رو گفتی . من الان خسته م اگر اجازه بدی ٬ فردا پاسخت رو زیر نظر قشنگت می نویسم . مرسی که نظر دادی .

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 21:33 توسط بی نقطه| |

امروز سیزده آبان بود . خدا رحمت کنه امام رحمت الله رو که نبود این روزا و این وحشی گری ها رو ببینه . دلم می خواست که یک آن خدا می بودم تا تمام بلاهام رو بر تمام ظالمین دنیا به خصوص ظالمان این مملکت نازل کنم . وای خدا من ٬ ظنین فریاد الله اکبر دیشب ٬ زلزله چندین ریشتری در برخی تقاط تهران به بار آورد . بانگ بلند دانشجویان دانشگاه یادآور اون روزا بود که علیه شاه بودیم ولی امروز علیه ایران بی عدالت

اولین بانگ رو که شنیدم ، با پدرم تماس گرفتم تا اجازه عزم این هم سبزی رو بگیرم که متاسفانه موفق نشدم و من هم تابع او هستم . اما این صدا ها از آن صداهای زودگذر ضعیف ناپایدار نبود که سوراسرافیلی دیگر بر ضد دولت بود . اما دیگه نتونستم جلوی خودم رو نگه دارم . ساعت یک به تظاهرات رفتم و با تمام توان و قدرت بانگ الله اکبرها سر دادم. مشت دستام رو دوست داشتم که به سمت گاردهای سیه پوشِ سیه فکر نشانه می رفتم و مزدورشان می خواندم . دلم می خواست که تکه سنگی از باغچه بردارم و به سمت انها نشانه روم ؛ به سمت آنهایی که ما را به سان سربازان رژیم اسراییل محاصره کرده بودند و ژست های ترسناکی به خود می گرفتند ولی من باز با قوت تمام و بدون ترس بر راهم استوار بودم و هستم . نقاب هایمان سبز بود ، دستبندهامان سبز ، فکرهایمان ، حرفهایمان ، قدمهایمان و مشت هایمان همه و همه سبز بودند . لذت ایرانی بودن را در سبز دیدم . لذت اینکه ما هستیم و هستیم و ظلم را نمی بینیم . ای کاش کفر بود و ظلم نبود .

خدا امام رحمت الله رو رحمت کنه که نبود مملکت رو با این اشخاص و اوصاف و ظاهر گری ها ببینه . خدا حاج حسن و دختر و فرزندان امام رو حفظ کنه که آبرو و حیثیت موسوی رو نگه داشتند و عادلانه باهاش برخورد کردند و بهش رای دادند . ببین چه قدر مملکت داغون بوده و هست که اون سال ها توی کلاسای دانشگاه ها بین دخترا و پسرا پارتیشن مانندایی می کشیدند . خدا امام رو رحمت کنه ، گفت من و احمدم(پسر بزگوار امام ) میایم این حصارا رو میکَنیم . یا اون حرف امام که می دونست بعد خودش چه کسانی روی کار میان که گفت بعد من دولتی روی کار میاد که عدالت رو به کنار می ذاره و ظلم رو روا می داره . یا اینکه روزی وقتی نام امام رو بردند ٬ مردم صلوات فرستادند . امام به شدت با مردم برخورد کرد که مگر من پیمغبرم که وقتی نام من میاد ٬ صلوات میفرستین ؟ " اما الان چی ؟ الان نام رهبری که میاد ٬صلوات می فرستند و چفیه بر گردن به سمتش می رن تا بر چشماشون دست بکشه و تبرک باشه و نذری بدیم و قیمه !؟

هه ! دیروز ریاست جمهوری عزیزمان سرزده به مجلس تشریف فرما شدند ! مجلسیان تماماً شوکه شدند .

هه ! مجلسیان بار دیگر ریاست جمهوری رو هو کردند ! روزنامه ها رو بخونین .

خدایا ... کی میشه اون نبرد بزرگ آقا امام زمان رو دید که داره با این وحشی ها می جنگه ؟

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 17:40 توسط بی نقطه| |

با کمی گلو درد ساده شروع شد . هی گذشت و گذشت تا فهمیدم که بعله (!) سرما رو خوردم و خر بیار ٬ باقالی بار کن . جمعه شب ، رو به موت بودم . به کلینیک رفتیم و در صف طویلی از بیماران گونه گون قرار گرفتیم . این آدمای مست رو دیدی که چی جوری تلو تلو می خورند ٬ عینهو اونا شده بودم . رو صندلی نشستم کمی چشمام رو بستم تا آروم بگیرم . صدای سرفه و عطسه و بوی الکل و دوا درمون و همه و همه میومد (بماند که عاشق بوی الکل و بیمارستانم !) . بالاخره به اتاق رفتیم و دکتر اَجَق وَجَق می نوشت . دلم به حال دفترچه بیمه م سوخت . تا گفت امپول باید بزنم ٬ از شدت خوشحالی در پوست خودم نمی گنچیدم . می دونی چرا ؟ من بر خلاف آدمای دیگه ، عاشق آمپول و آزمایش خون و این جور چیزا هستم . البته ان شا الله که پای هیچ کدممون به دکتر و دوا درمون و بیمارستان نکشه ولی جنرالی عارض شدم ! هه ! آمپول رو که زدم ٬ روم به دیوار ٬ کج راه می رفتم . انگار که یه کفه ترازو سنگین باشه و اون طرف سبکتر (!!) . اوضاع اون جوری بود . دکی جون قرص و شربت مربت هم داد . الان الحمدلله کبک که چه عرض کنم ٬ قرقیمم اردک خون شده ! خدا رو شکر...

هم زمان با نوشتن این متن ساده ٬ آلبوم ۲۰۰۸ simple plan رو دانلود می کنم . ادرسش رو براتون می ذارم تا فیض ببرید. (نمی تونم با واژه لینک ارتباط برقرار کنم . به همین دلیل از لفظ آدرس استفاده کردم ) . مهمترین نکته ، اگر دنبال شعر و آهنگ محتوادار هستی ، دوست داری آهنگی که میشونی واقعاً معنی داشته باشه و تو رو به فکر فرو ببره ، این گروه رو تو آرشیو موزیک هات داشته باش . محتواش ، فوق العاده ست . به قول یه بنده خدایی ، آهنگ معنی دار فقط آهنگ های خارجی ( البته درپیت هم پیدا می شه ولی کم ) . مختاری ! خواستی بکن نخواستی هم ، بازم بکن !

تا چند دقیقه دیگه هم دوشنبه فرا میر سه و وارد روز جدیدی می شیم . اسماً تکراریه ولی روحاً می تونیم خودمون متفاوت با بقیه دوشنبه ها بسازیمش . سازنده خوبی باشیم ...

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:22 توسط بی نقطه| |

پانزده سال از رفتنش می گذره . رفتنی که نمی گم ناگهانی بود ولی ناگهانی بود . خدا خواست و علتش رو نمی دونم . چرا از بین این همه مادر ٬ باید مادر من این جوری بشه . اون قدر دلم براش تنگه که می خوام هر چه زودتر برم پیشش . آه .

امروز تولدش بود . اگر پیشمون بود ٬ پنجاه و یک ساله می شد .

مامان .. بدون همیشه توی دلم می مونی ...

آخ خدا .. اشکام ریخت . 

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 22:30 توسط بی نقطه| |

مدتی مدیدی بود ننوشته بودم بابا !؟ خوشحالم الان اومدم . تو این چند روز مثل هفته های پیش مشغول درس و دانشگاه و نمره بودم . از مهمترین اتفاقات ممکنه ، نمره جزام بود که خدا رو شکر خوب شدم . می رم و میام و روزهام می گذره و سال سومی هستیم . واقعاً عجیبه . خیلی زود گذشت . چشم رو هم بذاری ، سال دیگه هم تموم می شه و ... دلم می خواد یه مطلب در این باب بنویسم که حتما در متنای بعدی خواهم گذاشت . بگذریم .

1. خواهر عزیزم برای چند روزی به دلیل ماموریت کاری به مالزی رفته بود و الان هم در هواپیما سرش رو به قسمت بالش صندلی تکیه داده و داره آب میوه می خوره ! هه ! ان شا الله که صحیح و سالم برسه. دلم براش تنگ شده !

2. چهار تا فیلم فوق العاده دارم که باید یواش یواش شروع کنم به دیدنشون.

3. سه روزی می شه که دارم رو لیسنینگ فرانسه م کار میکنم واقعاً عالیه.

4. امروز مدنی 5 رو تموم کردم و یه حس خوبی دارم.

5. ان شا الله فردا باید ادامه درسا رو بخونم. بعد اینکه لباس مباس بشورم (!!)

6. فردا تاریخ جالبی داره یا بهتر بگم الان تاریخ جالبی هست ، 8/8/1388 واقعاْ زیباست. تنها یکبار در طول تاریخ رخ می ده. خوب شد نمردیم و این روز رو هم دیدیم !!!

7. دلم می خواد که ..... هیچی ولش کن . اصلاً ارزش این جمله رو هم نداره . همون بهتر که ... تو صورتش بندازم .

آقا جمعه خوبی داشته باشین . تا می تونین بخورین و بیاشامین و اسراف مسراف نکنی و برق و آب هم ریخت و پاش نکنین . بذارین لا اقل تو این مملکت دو تا چیز رو راحت داشته باشیم . (!!!!)

راستی ، میلاد با سعادت اما رضا (ع) بر هممون مبارک ؟!!!!!! یووووووههووووووو !!!

بخند تا تمام غصه هات یادت بره بخند .......

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 0:44 توسط بی نقطه| |

چند روزی بود که نمی نوشتم چون نه چیزی داشتم که بگم و نه وقت . پنجشنه به خوشی گذشت و جمعه هم خوشی خاص خودش رو داشت که همراه با درس های آموزنده یی بود که در هر زندگی لازمه. بماند که چی بود . ولی خوب باز هم خدا رو شکر می کنم که روزم رو با یه عالمه خوشی و درس زندگی و کیف و شادی گذروند. می گم ٬ شادیش با شادی های دیگه فرق داشت . بگذریم.

الان که می نویسم ٬ همزمان دارم فول البوم هیلاری داف رو دانلود می کنم . باز هم بماند که عاشق این بشرم و واقعاْ صداش و محتوای اهنگاش رو دوست دارم. کمتر اهنگیش هست که عشقی باشه. بگذریم. الان کلاسی ندارم و گفتم بیام کمی اینجا هم دانلود کنم و هم بنویسم. ساعت بعدی کلاس دارم که ای کاش معجزه یی می شد که نَرَم ولی اگه نرم ٬ یه غیبت کله گنده می زنه جلوی ردیف خانم ب که من باشم. هه !؟ اون وقت هست که گاوم ده قلو می زایه !

دیروز کمی درس خوندم . خیلی خوب بود. تونستم سازمان ها و حقوق بین الملل رو از اول مهر تا الان بخونم. ان شا الله امروز ادامه درسا رو باید مطالعه کنم. بگذریم.

فردا هم که به خاطر یه درس قشنگ ولی تک درس بکوبم برم دانشگاه. واقعاْ ستمه ! چراکه می تونم به جاش ٬ بمونم خونه و تمام درسا رو که از اول نخوندم ٬ دوره کنم .

چیز خاص دیگه یی به ذهنم نمی رسه بگم یعنی چرا خیلی درد دل هست که می خوام بکنم ولی نه گوش شنوایی دارم و نه جای مناسبی در اینجا. پس وِلِلِش ؟!

پ.ن : بهتره توی برخوردامون با هم دیگه بیشتر فکر کنیم چرا که فردا روزی می رسه که به خودت میای و می بینی کسی رو نداری تا تکیه گاهت بشه ....

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 13:27 توسط بی نقطه| |

این چند روز برام عادی بود مثل روزای دیگه ولی خوب ، خوب بود. شنبه که به دانشگاه نرفتم. یکشنبه هم قصد نداشتم برم اما اهل بیت عزیز اصرار بر این امر کردند که بهتر است بروم ! ما هم صبح بیدار شدیم و رفتیم و دیدیم اَی دل غافل ! استاد نیست و از قرار معلوم هم کلاسی در کار نیست و هِلِک و هِلِک کوبیدم این همه راه رو اومدیم دانشگاه. وقتی این خبر رو شنیدم ، مات و مبهوت س جان رو می دیدم و اون هم مونده بود که چِم شده !؟

دیروز هم که صبح مدنی 5 داشتیم و بعدش بیکاری و ساعت یک و نیم هم اوصول و بعدش هوتوتو ! معلوم نیست این اوصول ما چی می شه. من که تکلیفم روشنه . اگر جز استاد صفری کس دیگه یی تدریس کنه ، ترک تحصیل می کنم.

امروز روز بزرگیه برای تمامی دختران عالم . روزی که پوز هر چی پسر هست رو به خاک می ماله ! بماند که روزی هم می رسه که پوز دخترا به خاک مالیده می شه ولی الآن مهمه ؟! هه ؟!

هر وقت از کنارش رد می شم بیشتر ازش بدم میاد

روز دختر بر تمامی دختران عالم و آدم مبارک !

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 23:39 توسط بی نقطه| |

گفتم بنویسم ننویسم . آقا بذار خلاصت کنم . تردید داشتم بنویسم یا نه . چراکه دیشب نوشتم و امروز فقط و فقط به خاطره یه اتفاقی که می تونه برای سال های بعدم خاطره باشه ٬ می نویسم. ساعت دو و بیست و سه دقیقه و پنجاه و شش ثانیه زمین لرزه خفیف تهران رو لرزوند. این جوری بهت بگم اون قدر خفیف بود که نه کسی فهمید نه در و همسایه ریختن بیرون. یعنی انگار نه انگار که زلزله یی اومده. البته واقعاْ خدا رو شکر می کنم که خطرناک نبوده و از خدا هم می خوام که هیچ وقت دیگه زلزله یی نیاد ولی خوب خیلی کم شدت بود. خدا رو شکر کسی آسیبی ندید . البته من بیشتر از دانشگاه می ترسیدم چراکه اون دانشگاهی که من دیدم با اون در و دیوار و دستشویی ها و کلاس ها و نیمکت ها ٬ باید فاتحه ت رو در جا همرا با اَشهَدت بخونی ! این قدر دانشگاه داغونه !؟ ولی خوب خدا رو شکر که خطر رفع شد. چرا که می تونست بدتر از این هم بشه که خداوند به من و خانواده م و همه آدم ها رحم کرد.

خدایا شکرت که هیچ کی آسیب ندید .

خدا جون دیگه هیچ زلزله یی رو در مسیرمون قرار نده..... آمین

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 15:53 توسط بی نقطه| |

خدا رو شکر می کنم و ازش می خوام که این توانایی رو از هیچ کدومون نگیره و بلکه بر اون بیافزایه . روز فوق العاده پر باری برای تمام افراد این خانه زیبا بود. اسمش رو می ذارم خانه سفید چون که ظاهراْ سفیده و باطناْ هم ادماش و خودش سال هاست که سفیدند. هه ! چه اسم خوبی براش گذاشتم. از این به بعد به این نام خطابش می دم. بگذریم.

همون طور که گفتم روز پر باری بود. از صبح علی الطلوع تا همین بیست دقیقه پیش بدون اغراق کار می کردیم. خوب نیاز بود که هممون به کمک هم دیگه این کارا رو انجام بدیم تا هر چه زودتر به وضعیت سابق برگردیم . تجربه فوق العاده ای بود . چراکه به شخصه از لحظه ای که بیدار شدم تا چند دقیقه پیش کار می کردم تا بتونم در کار ها با بقیه سهیم شم.

صبح اول صبح بعد از تناول صبحانه (!) با امی و ابوی گرامی به خرید تخت آن هم از نوع دو طبقه رفتیم. زیباترین مدل را پسند کرده و معامله بیع را انجام داده و با رضایت طرفین و شهود لازمه ٬ (!!!) عقد ما خاتمه یافت و با چهره های خندان به خرید خرت و پرت های دیگر عازم شدیم . آنگه برای صرف نهار که ناهار گویند ٬ به خانه رسیدیم و با همان لباس های بیرون ناهار را آماده کردیم (فدای امی عزیزم) و نوش جان . سپس ظرف ها را بنده من شستم و ادامه کار ها را همراه با دیگر اعضا انجام دادم از قبیل مبل شستن ٬ ظرف شستن ٬ چای گذاشتن تا اینکه به مهم ترین قسمت رسیدیم و ان چینش اتاق ما بود. آری ! دلمان برایتان بگوید که از ذوق فراوان که دو کارگر دارند تخت ما را نصب می کنند ٬ قند و شکر و نقل و نبات در دل ما آب می شد ! اما ... اما چاره ای جز حفظ آبرو و عدم سوتی نبود ! گذشت و گذشت تا تخت آماده شد و نویسنده تمایل داشت تا اتاق را از نخست بچیند . چرا که مملو از گِل ها و رد پای دمپایی ها و بگیر و برو تا اخر بود ! به مهم ترین جای اتاق رسیدم ٬ کتاب ها بود. دانه به دانه از کتاب ها را از بسته بندی ملزومه خارج کرده و با دستمال نم دار انها را پاک و تمیز و خوش بو ساختم ! بعد آنها را باز دانه به دانه در شِلف های دراوِر گذاشتم . چه قدر زیبا و مرتب ! آدم دلش می میرد برای دیدن این لحظه زیبا ! ان قدر کتاب و آت و آشغال ها بود که توانمان را از جان در می آورد . آرام آرام یا به قول استاد گرامی ٬ گاماس گاماس (!) ٬ خستگی مان از چشمانمان به بیرون پرواز می کرد. دلم برایتان بگوید که انقدر کار و کتاب بود تا حدود دو ساعت به گمان به طول انجامید. ولی خوب دیگر دلت آرام ست زیراکه وارد اتاقی فوق العاده زیبا ٬ روشن ٬ خوشگل و جیگر طلا و ناز مامانی شده ای ! بهترین کار این پروژه چشم انداز ۱۵ ساله ما در این منزل ٬ به بیرون انداختن لوازم آت آشغال بوده است . لوازمی که همیشه به خودت می گویی " این رو دوست دارم " ولی هیچ استفاده ای از آن نمی کنی یا " نه یادگاری ست " که دیگر کفرمان را در می اورد و یا دیگر اقلام منقوله !!!!

در کل روز بسیار بسیار پر باری بود و قصد دارم فردا رو به دانشگاه نرم. چراکه درس سازمان ها تشکیل نمیشه و باید به خاطر یک کلاس در صبح و یک کلاس در ساعت سه به دانشگاه بروک که دیگر عصبانی می شوم و ریاست دانشکده را به خاک و خون می کشم ! حتی ممکن است که از لحن عامیانه به ادبی نایل شوم !!!! پس دیگر صبحتش را نکن !

فردا هم روز بزرگیه مثل خیلی از روزای بزرگ خدا. پس امیدی باید داشته باشی چون هنوز فرصت نفس کشیدن رو داری .....

نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 23:55 توسط بی نقطه| |


Design By : Night Skin